X
تبلیغات
خاطرات یک دختر - نامه ی دختری عاشق به عشقش!

خاطرات یک دختر

به کلبه ی عشق خوش امدید!

حرف من........

سلام به اونا که این پست را دارن میخونن!

چندساله که دارم تو این وبلاگ مطالب مختلفی میذارم تاریخ اغاز این وبلاگ تاریخ اغاز عاشقی

 من بود!یه نفر نظر داده بود که تو انقد دم از شریعتی میزنی چرا این عکسارو گذاشتی؟میخوام

 بگم که من از منطق شریعتی به اینجا رسیدم اغاز راه درست با پایان راه یکی بود دلم بدجو

ر تنگ شده برا یه نفر تا ابد تو قلبمه به عنوان یک راز .براش ارزوی خوشبختی کردم اونم

 ارزوی خوشبختی رو برامن کرد با توافق جداشدن خیلی سخته اولش اسونه اما بعدش ....این

 وب یاد خاطرات عاشقی ۴ سالمه از دوم دبیرستان تا حالا که دانشجودارم میشم چقد زود گذشت

 خدایا........

فقط یادتون باشه هرکسی که هرکدوم از این مطالب رو میخونه بدونه که با قطره های اشکم و

احساسی که تا ابد باهاش زندگی میکنم نوشتم پس اروم و با احساس لطیفتون بخونین که به شم

ا هم برسه........

 

بعضی از این مطلبا رو برا این گذاشتم که یجورایی در مورد خیلی چیزا خبر دار بشین مطالب خوبین از رو احساس من نیستن اخه به قلم خودم نیستن

 

[ ] [ ] [ حنا ] [ ]


تنها تر از قبل شدم

www.parsnaz.ir  عکس های غمگین از لحظات تنهایی

سلام بعد از یمدت اپ شدم اومدم بگم براش دعا کنین افشین داره میره زندان دیروز بهم خبر دادن که بخاطر اینکه ینفرو که زده داره میره زندان پول دیه نداره بده مثه اینکه اون نفر بمن توهین کرده افشین عصبی شده و طرف بیمارستانی شده www.parsnaz.ir  عکس های غمگین از لحظات تنهایی

اخه خدا........

چرا داستان ما داره اینجور میشه.......افشینی که لب به سیگار نمیزده حالا شنیدم دایم بعد رفتنم سیگار میکشه افشینی که دعوا گر نبود بخاطر یه دعوا رفته زندان........www.parsnaz.ir  عکس های غمگین از لحظات تنهایی

دیشب از شدت گریه گلوم درد میکرد بغض سنگینی دارم نمیدونم کجا دردام تموم میشن.حق ما نبود پول که چه کارا با زندگی ادم نمیکنه.......کاش همه چی به پول ختم نشه دلم بدجور گرفته.خدافظwww.parsnaz.ir  عکس های غمگین از لحظات تنهایی

دلم برا افشین تنگ شده بدجورافی با اینکه توافقی جداشدیم اما هیچ وقت از قلبم نمیری خدافظ یار همیشگیم.همیشه وقتی غصه داشتم یادمه زنگ میزدم بهش و اون ارومم میکرد همیشه هروقت یجور دلامون گرفته بود تسکین درد هم بودیم حالا واقعا تنها شدم تنهای تنها.............

[ ] [ ] [ حنا ] [ ]


رفاقت اخرش نامردی شد.............

سلام.بعد یه مدت اومدم اپ شدم

http://night-gallery.ir/images/gallery/Exis-aks%20dokhtar-63061.jpg

دلم از رفقای نامرد روزگار گرفته.................

با اینکه دخترم بدجور خنجر رفقا ازپشت بهم خورد.................

متاسفم برا هر چی دختر حسوده.

سامیه خانوم هدی خانوم و سارا خانوم و .....................کل بچه های دبیرستان و پیش دانشگاهی دخترانه شاهد /پیش ادبیات!یادتون باشه همتون نامردین خیلی تو دلم نگه داشتم خیلی از شما ضربه خوردم ولی بازم گفتم چوب رفیقم قشنگه اما................

یادتون باشه پشت سرم حرف ساختین و گفتین من جندم و با صد نفرم خدا جوابتونو بده چوب خدا صدا نداره یادتون باشه با دروغاتون من تعهدنامه ای شدم  این حق من نبود بقول خانوم مختاری مشکل تو صداقته نباید تو این روزگار صادق باشی همه حسودیشون میشه اخرش نابودت میکنن!

سامیه امروز صبح دایی حمیدم از زندان زنگید بعد کلی گریه با همدیگه بهش گفتم چیکار کردی بهش گفتم پشت سر منم چه حرفا ساختی.............جواب اشکای ما دو تا رو خدا میده باشه اشکال نداره ولی حمید گفت بهت بگم خیلی نامردی من بخاطر خوشبختی تو رفتم زندان تا چشممو دور دیدی رفتی با یکی دیگه تو که تمام زندگیم بودی با تو داشتم زندگی جدید میساختم..............

خیلی نامردی سامیه خانوم حداقل د لامروت دلت بحال سن کمش نسوخت که تنهاش گذاشتی؟حمید همش۱۹سالش بود تاوقتی پول و ماشین داشت خوب دورشو گرفتی وقتی رفت اسیرزندون شدتوهم از خدا خواستی؟

برو با همون یارو سمنانی که نه دیدیش و خدا میدونه پشت گوشی و با اس دادن چه دروغا بهت گفته خوش باش زنده میمونم تا خوشبختیتو ببینم ایندتو ببینم شنیدم داره میاد که ببینتت..................

دمت گرم ولی اه گریه های من و حمید رو یروز باید جواب بدی..............

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

[ ] [ ] [ حنا ] [ ]


چه ساده بودجدایی.........

سلام گل همیشه مغرور!اره میدونم رفتنت واسه این بود داشتی تو دستام پژمرده میشدی!چه ساده گفتی بهم که خیلی کثافت و اشغالم نمیدونم چرا...چرا راحت اینهمه حرف بد زدی اما..

اشکام اجازه نمیدن تایپ کنم خیلی ساده رفتی خیلی ساده ازم جدا شدی خوشحالم که خودتو از قفس احساس من ازاد کردی

هرشب با یاد خاطراتت اروم سرم رو بالش میذارم هر شب بالشم خیس خیسه اشکام دیگه یار من شدن

شبا هم اتاقی من شدن

هرجارفتی برو خدا پشت و پناهت امیدوارم خوشبخت بشی

خوشبختیت ارزومه حتی با من نباشی...................................................

[ ] [ ] [ حنا ] [ ]


تقدیم به تموم دلتنگیهای روزگار

خیلی اروم اشک از رو گونه هاش جاری شد نگاهش به پنجره ی خاطرات گذشته بود شاید این اخرین احساس دلتنگی باشه چون.....داره با این روزگار خداحافظی میکنه

اروم اروم دستاش سرد میشه نگاهش غرقه تماشای روزای با هم بودنه

صدای در میاد...............

در اروم باز میشه..................

اره بالاخره اومد اما...

برای اخرین بار میبینه! اره! عزیزش! عشقش! یادگار زیبای زندگی اروم در اغوشش گرفت.................

چشاشو بست......................

دیگه اینجا نیست................

در اروم بسته میشه و روح اونم میره به بدرقه ی عزیزش...............

اره اینه سرنوشت مرگ دو عاشق..............

[ ] [ ] [ حنا ] [ ]


چرامیگوییم ؟.....

بنام خدای بهشت و اسمان خدای بزرگ و مهربان

سلام امروز اومدم خیلی کوتاه و مختصرچنتا حرف بزنم نظرو بذارم براشما که شما بگین حرفم چجوربود؟

چرا ما تاوقتی خوشبختیم داد از این دنیا نمیزنیم و شکایت نمیکنیم چرا تا وقتی شکست عشقی میخوریم و یا ناموفق از کارمون میشیم و یا به خواسته مورد نظر نمیرسیم هر چی بدو بیراه داریم نثار این دنیا میکنیم؟

خوب درسته این دنیا فانیه اما بنظرتون دنیا جسم و روح داره که با دستای خودش اینکارو کرده و یا تقدیری که از اون حکایت میکنیم پا داشته که بره و کارمونو خراب کنه؟اینجا تقصیر کیه؟

خوبه بگم همه این اتفاقات بدو خوب تنها توسط ما و به دست خود مون صورت میگیره ما همه اگه متوجه اشتباه کاری میشیم و یا از غمها اونم توسط دنیا یا بهتره بگم به قول خودمون دنیای نامرد و روزگار بیوفاشکایت میکنیم عاملش خودمون هستیم بیایید درست و بهتر بیاندیشیم بیایید خودمونو از دروازه ی هستی که خدا اونو در اختیار ما قرار داده درست ببینیم و بشناسیم

تو غریبی تو هنوز با خودت غریبی و اشتی نکردی تا وقتی ندونی تو کی هستی تا اخر تو این دنیا غریبانه زندگی میکنی

اگه امروز از دست کسی ناراحتی یا در جهت انجام کارت و احساست با شکست روبرو شدی خودت رو بیاد بیارو انچه که تا امروز از تقصیر روزگار یاد میکردی وسیله ی انجام امورت بیش نبین خودتو رها کن با خودت مهربون باش.غرور را کنار بذار با دیدی وسیع به این دنیا نگاه کن ازاد باش تا ازاد زندگی کنی تو اسیر این دنیا نیستی دنیا در دستان توست پس درست بیاندیش زیبا زندگی کن و جوابخوبی یا بدی را با صفت پاک انسان بودن بده به قول معروف اگر دیگران از جنس سنگن تو از چشمه باش جاری باش زیرا که چشمه روزی سنگهای سخت را به خانه ی دلش راه میدهد و به انها طعم زیبای زندگی را نشان میدهد

پس   شاد باش درست بیاندیش به موقع عمل کن و زیبا نگاه کن

حق یاورتون

[ ] [ ] [ حنا ] [ ]


داستان شرط عشق

69ua2op856t35045qcy.gif

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید…

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید…

موعد عروسی فرا رسید...

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود…

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد …

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود !

همه تعجب کردند و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."




جمله روز : ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوار ترین کار جهان این است که کسی باشی که دیگران میخواهند ...


 

[ ] [ ] [ حنا ] [ ]


خدایا......فقط عشقمو سالم نگه دار همین!

cn1wwpas0djydszsbyy.jpg

خدایا فقط به عشقم کمکم کن بزار بعد از رفتن من عشقی والاتر نصیبش بشه! خدایا ارزوی خوشبختی را براش دارم تو را به عشق علی و فاطمه ات قسم کاری کن سالم باشه خوشبخت باشه یاد روزای تلخ نیفته خدایا اگه قراره یه بلایی سرش بیاد بزار برا من بیاد من تحمل دارم اما تحمل اتفاق بدرو واسش ندارم خداا صدامو میشنوی الان سه شبه دارم خوابشو میبینم این حکتت چیه؟ از اول عاشقیم تو رو صدا زدم همه مسخرم کردن فحشم دادن اما من از تو دست نکشیدم خدایا همه چیز از دستم رفته حتی دفتر ارزوهام اما تو رو تو قلبم دارم حالا اومدم اینجا با این دستای سوراخ شده که دایم میلرزن صدات میزنم خدایا به فریادم برس جز تو کسی را ندارم تو پناه بی سر پناهانی تنها موندن سخته اما تحمل میکنم خدایا حق و حقیقت رو به همه ثابت کن خدااااااااااااااااااااااااااا!!!!

کجااااااااااااااااااااایییییییییییییییییی!!!؟؟

[ ] [ ] [ حنا ] [ ]


نامه ی یه عاشق به عشقش (اون نامه نامه ی منه)

سلام بهونه ی قشنگ زندگی میدونم هر از گاهی که وقت کنی سری به وبلاگم میزنی از این به بعد برات نامه مینویسم تا هر وقت گذارت به ماتم خانه ی دل تنگم افتاد بدونی چی میکشه از غم دوری عشقش

افی جون خیلی وقته از همون موقع اشنایی تا الان با خدا راز و نیاز بیشتری دارم حتی از قبل هم بیشتر و بیشتر گوییکه شبها تو خواب احساس میکنم اون بالاها هسم

خیلی خسم دیگه دستام نایی نداره خجالت میکشه که از دوباره به سوی اسمون بره و خودشو حقیر تر از یه ادم کنه

شاید روزگار میخواد اینجوری منو عذاب بده افی دارم از درد دوریت دیوونه میشم دیگه دوست ندارم جایی برم هر جایی که به اصرار مامان میرم سرم پایینه و تو فکر فرداهای دورم تو خودت گفتی خدا را داشته باش تو رو سپردم به خدا حالا که دارم میرم راه دور دوست دارم اون از ناموسم مواظبت کنه امما نمیدونی من  خیلی گرفته شدم چند روزیه که حتی اون دختر شلوغ تو مدرسه و خونه نیستم اگه کسی کنارم بزنه زیر گریه منم گریم شروع میشه

افی جون وقتی بچه ها میان حرف از عشقشون میزنن که امروز قراره کجا بریم بگردیم و یا از خاطرات دیروز و پریروز میگن من تنها گوش میدم و تو فکر خاطرات خوش گذشته می افتم هر چن به دو روز بیشتر نبود اما برا من حکم عمرمو داشت دیشب عروسی دوستم بود هیچ کس باورش نمیشد که این با اون اوضاع بدش که همه پسری باهاش در ارتباط باشه اینجوری زود عروس شه حکمت خدا را ببین یکی از غم عشق پاکش شب و روز نداره یکی هر روز عشقشو به بهای هوسی میفروشه و عوض میکنه اونوقتم همونی میشه که خودش میخواد

قربون حکمت خدا بشم که همه چیز دست اونه

افی خیلی غم دارم مامان به خالم گفته که من غم بزرگی دارم معلوم نیست از چیه اما هر چی هست اونو گوشه نشین کرده حتی همه هم فهمیدن غم من سنگینه به سنگینی که کمر خم کردمو طاقت وایسادن رو ندارم

امروز دوستم نفیسه داشت میرفت کربلا بهم گفت میدونم دردت چیه چون دو سه روزه اشکو تو چشات وقتی گوشه پنجره کلاس وایمیستی میبینم بدونم یکی از سومین حاجتی که از خدا میخوام  رسیدن تو عشقته با هم شاد باشین بعد گفت یه نامه بنویس و از امام حسیسن حاجاتتو بخواه وقتی رسیدم تو حرم یه گوشه بازش میکنم به نیت دلت میخونمش منم دلم خیلی گرفته بود و اونلحظه بود بغض دلمو شکستم و هر چی خواستم نوشتم توش اینا رو نوشتم:

السلام علیک یا ابا عبدالله

امام حسین الان که این نامه رو مینویسم بغض امونم نمیده  میدونم از اون بالا داری همه رو نیگاه میکنی اگه دیدی این نامه یه خورده ورقاش حالت چروک داره از اشکاییه که داره هر روز از رو گونه های یه عاشق میباره امام حسین خیلی وقته خدا را صدا میزنم که به دادم برسه شبا با اشکی که از چشام میریزه شب را سپری میکنم امام حسین اگه قراره تو راه عاشقیمون ما دوتا بهم نرسیم با مرگ من اونو به پایان ببر اینجوری دیگه انتظارم هم سر میرسه امام حسین از تو میخوام که مواظب عشقم باشی حتی اگه من ضربه بخورم پس اگه قراره هر اتفاق بدی براش بیفته بزار برا من بیفته چون اونقدر زجر و درد فراق کشیدک که تحمل دارم اما اون نه ... نه .. نمیخوام روز سختی عشقمو ببینم

امام حسین ه فقرا کمک کن به اونایی که سقفشون اسمون خداس اونایی که لقمه شبشون نون خشکیده ای که با افتخار میخورنش امام حسین من میخوام راهتو ادامه بدم حتی اگه بمیرم پس دستمو بگیر که زمین نخورم سلامتی عشقم و خونوادم برام مهمه به سفره های همه شادی بده کینه ادما را نسبت به همیدگه از بین ببر عشقای پاک رو به هم برسون من که نمیدونم میرسم یا نه اما حداقل کاری کن برام لا اقل اونا رو به هم برسون 

یا امام حسین دستمو بگیر

 

 

 

افی جون اینم همون نامه ای که به نفیسه دادم امیدوارم نا امید بر نگرده افی منتظرت هستم بیا که دلم به بودن تو در کنارم خوشه دوس ندارم غمگین ببینمت اما چاره چیه اگه نگم حرفمو دق میکنم خلاصه تموم این حرفم این بود عشقو در کنار تو میخوام به امید تو زندم دوستت دارم بی نهایت سالم بمون تو زندگیت حتی اگه من بهت نرسم .

همین

افی امیدوارم کسایی که اینو میخونن برا هر دومون برا رسیدن ما دو تا بهم دعا کنن  همین و بس

عشق یعنی........................

[ ] [ ] [ حنا ] [ ]


و اما من تک و تنها گوشه ی اتاق چشم انتظارش بودم دلم براش تنگ شده بود دیوونه شده بودم منتظر زنگش بودم اون اموزشی و منم کنج اتاق چشم انتظارش تا گوشیم زنگ میخورد سریع میدویدمو میرفتم و با چشمانی اشکبار اما افشین نبود دیگه دیوونه شده بودم گوشیشم دست داداشش بود و داستان از جایی خراب شد که بابا با توجه به اومدن پول زیاد گوشیم رفت پرینت گرفت و زمانی متوجه شماره های پی در پی افشین شد بهم شک کرد و من کلی گریه کردم تا اون لحظه طعم کتک بابا رو حس نکرده بودم اون فقط از من میخواست که این شماره متعلق به کیه زمانی که دیدم بابا هم کم کم داره متوجه میشه اعصابم داغون شد تصمیم اخر رو گرفت و با چنتا قرص خواستم خودمو راحت بکنم فکر میکردم دیگه این عشقم نصیبم نمیشه داشتم دیوونه میشدم زمانی به هوش اومدم خالم و شوهر خالم بالای سرم بودند اونا سعی کرده بودند بابا نفهمه اخه میفهمید اوضاع بدتر میشد تا نصفه های شب اونا دایم تو گوشم میزدن که بیدار بمونم و خوابم نبره شب بدی بود بعدش که بابا متوجه شده بود اونا گفته بودند که مسموم شدم اما خبر از دل تنگم کسی نداشت حتی خالم اینا متوجه نشدن

البته یادم رفت بگم قبل از خود کشیم زنگ زدم به گوشیش که بگم به داداشش گوشیشو خاموش کنه که ناگهان داداشش بهم گفت تو حق نداری با عشق داداشم بازی کنی اون به خاطر تو همه ی خاطر خواهاشو کنار گذاشت زمانی اینا رو شنیدم دیگه انگار تموم دنیا رو سرم خراب شده بودنایی نداشتم با چشمانی اشکبار قرصا رو خوردم

اثرات قرص تا چند روز تو بدنم بود قرصای قوی بود قرصای قند بابا که از امریکا واسش میفرستادن

خلاصه نا امید بودم تا خودش زنگیدو بهم گفت دوسم داره و حرفای عاشقونه و با قسم .....

من فقط گریه میکردم بعد از مدتی که اومد .سربازی گوشیشو همراش پنهونی برد اونجا برا اینکه من کمتر عذاب دوریشو بکشم حالا از اون موقع ممن و اون روزا وقتی دلتنگ هم میشیم برا هم پیام میزنیم و گاهی اوقات میحرفیم خیلی دلم براش تنگ شده البته از لحاظ دیدن .

خلاصه این بود عشق من و افیشن ما دوتا همدیگرو دوست داریم خیلیا دوست دارن بدونن ته این داستان چی میشه اما به قول افشین پناه بر خدا توکلمون به همونه ما حتی با هم نماز میخونیم یا زمان میلاد پیامبر اکرم به خاطر ماه صفر روزه گرفتیم خلاصه دست به دعا شدیم

شما هم برا مون دعا میکنین؟

ممنون میشم نظرتونو بشنوم.

افشین عشقم دوستت دارم به خدا عمرمی نفسمی نیاد اونروزی بی تو من بمیرم .

میخوام از ته دل بگم :

 افشین دوستت دارم

[ ] [ ] [ حنا ] [ ]


قسمت دوم داستان

میخواست گریم بگیره چون لو رفتم. اما باز احساس پیروزی داشتم چون راستشو گفتم .خلاصه گفت تا اونجا هم میام بعد از چند روز گفت فعلا پول ندارم و دارم خومدو واسه سربازی اماده میکنم به خاطر همین اموزشگاهمو تعطیل کردم و گیتارامو فروختم اعصابم داشت داغون میشد .گفت:ولی یه دوست دارم که میتونه کمکم کنه بیام البته شاید خودشم اومد  خوب خلاصه گذشت و اونا توی راه بودن شبی که نزدیک محل سکونتمون بودن  تو ی قطار بودند که بهم گفت از پشت تلفن دوستم داره و عاشقم شده میگفت هنوز ندیدمت اما دوست دارم ولی شک دارم به اینکه تو وجود داشته باشی امیدوارم سر کاری نباشه  . وقتی اینو گفت باورم نشد  پژس دست به دعا شدم و شب رو تمامش بیدار موندمو با گریه به خدا گفتم اگه این عشق واقعیه اونو برام نگهش دار امیدوارم راست گفته باشه  .مامانم خیال میکرد دیوونه شدم . به خدا گفتم اگه عاشقمه یه جور حرفشو برام ثابت کن. صبح شد توی ولو بودند بهش زنگ زدم خودش نتونست جواب بده گوشی رو داد دست دوستش مهدی منم عصبانی شدم گفتم چرا خودش جواب نداد؟

که بعد ها فهمیدم اونروز داشته گریه میکرده.قرارمون تو هتل بود باهم دم در هتل رسیدیم از اونجا که گیتار اویزون کولشون بود فهمیدم اونا هستند پس با ارومی از کنارشون رد شدم رفتم تو هتل  زنگ زد گفت کجایی؟ گفتم بیا تو هتل . با هم روی مبل نشستیم جاتو خالی مبله اینقدر راحت بودکه تا دو متر میرفتی پایین .خوب بگذریم .حالا نشسته بودیمو هم دیگرو نیگاه میکردیم بعد از چند دقیقه بهش گفتم مهدی کدومه؟نمیدونم چرا اینو گفتم هول شده بودم گفتم الانه که مخمو در جا بکوبه تو قابلمه .خوب خلاصه گفت من افشینم اونیم که رفت مهدی بود .مهدی بچه خجالتی بود .اقا سه روز تو هتل موندن و من هر روز به یه بهوونه  می اومدم ژیشش روز اخر که دستامون تو دست هم بود دیگه وقت رفتن بود برای اخرین بار که منو همراهی میکرد دوست نداشتم تو چشاش زل بزنم میدونستم کهاگه نگاهش کنم گریم میگیره پس سریع رفتم بیرون و رسیدم خونه. بعد از اینکه بر گشت همدان به خونوادش عکسمو نشون داده بود داداشش هم گفته بود هر کاری میگم انجام بدین تا بهم برسین چون اون تو عشق شکست خورده بود و بزرگتر بیشتر حالیش بود روزا میگذشت باهم میخندیدیم و گریه میکردیم و بعد از یه دعوای زرگری از هم عذرخواهی میکردیم .کار به جایی رسیده بود با مامانشم صحبت میکردم خیلی باهال بود مامانشو میگم .بعد از یه مدت گفت از دوباره میخواد قبل رفتنش به سربازی بیاد منو ببینه و بره اومد و از دوباره همون لحظات عاشقونه.هیچ وقت یادم نمیره اون لحظه تو بغل هم اون گریه میکرد و من اشکاشو پاک میکردم اون میگفت هیچ وقت تنهاش نذارم و من چشاشو بوسیدم طعم اشک عشق خوشمزه ترین طعمه بعدشدلداریش دادم موهاشو شونه کردم و بهش قول دادم که تنهاش نذارم و دستمو محکم گرفتو بوسید و نیگاه عاشقونه ای بهم کرد دیگه وقت رفتن بود غروب بود غروب دلگیری هم بود تا دم در هتل باهام اومد دستامون تو دست هم بود بعد با سختی از هم جدا شدیم .اما اینبار برای اخرین بار پشت سرمونگاه کردم و دیدم عشقم نشسته و گوشه غمگین داره رفتنمو تماشا میکنه تا دیدمش اشک تو چشام جمع شد دیگه طاقت نیاوردم و رفتم روز بعد قول داد  قبل از رفتنش بیاد پشت مدرسه و بعد منو دید بره اومدو برام دست تکون داد و رفت خیلی بد بود اونقدر گریه کردم که دوستمم به گریه افتاد و گفت حالافهمیدم عشقت واقعی بود و هست .

پایان قسمت دوم

[ ] [ ] [ حنا ] [ ]


این داستان عاشقانه بر اساس یک واقعیت نوشته شده است

داستان از اونجا اغاز شد که تابستون بود و من بیکار البته بیکار هم نه کلاس زبان داشتم که میبایستی برم استاد  گیری هم داشتیم که اگه یه روز نمیخوندم درسو ,کلی جریمه ی هفتگی میشدم و از اونجا که من رو دنده ی لج باهاش بودم روزانه یا من حال اونو میگرفتم یا اون حال منو میگرفت .خوب در کل  استاد خوبی بود استاد اسکندریکه از دست من ول کرد و رفت جایی دیگه تدریس بده.خوب بگذریم. من روزا بعد از کلاس سریع خودمو به خونه میرسوندم و میرفتم توی اینترنت  دنبال مطالب جدید روز بودم و و دنبال عکسهای خواننده ها و دانلود موسیقیجدید بعد از مدتی به اصرار یکی از بچه ها سایتی رو بهم داد که برم داخلش گفت خیلی چت باهالیه تو که همیشه از پسرا نفرت داشتی و حالشون رو میگرفتی حالا بیا برای یه بار هم شده برو تو چت و حالشون رو بگیر ماهم گفتیم باشه.خلاصه  اقا رفتیم و کلی حالشونو گرفتیم  یا تو چت عمومی با همه دعوا میکردم  دیگه کار به جایی رسیده بود تا وارد چت کن میشدم منو میشناختن .پاتوقم یا تو چت خصوصی 1یا چتکن دخترا یا باکلاس ها بود .دیگه از چت هم نفرت داشتم کارم همش این بود اول با ادب باهاشون چت میکردم و بعد میزدم جاده خاکی و کلی اراجیف بارشون میکردم و میگفتم تو غلط کردی  میخوایی سر دخترای مردم و کلاه یزاری فکرکردی  منم مثل بقیه دخترا هستم و خجالت نمیکشی و حتی گاهی اوقات میگفتم که من دختر نیستم  و خاک تو سرت پسر بودم .بی شعور این جوری با ناموس وطنت بازی میکنی ؟ خلاصه بگذریم یه روز به اصرار خواهرم توی عمومی زدم دنبال پسر فشن میگردم.و با این کار میخواستم حالشون رو بگیرم البته خواهرم هم اصرا ر میکرد برای یه روز هم شده  مثل ادم چت کنم خلاصه خیلی ها اومدن اما اونایی که بی ادب بودند ایگنورشون میکردم و یا جوابشن رو نمیدادم اما یکی بود که خیلی با ادب بود  اسمش پرهام بود خیلی با ادب بود  بعد از کمی چت فهمیدم خواننده و اهنگسازه .اقا جو گرفتمونو گفتیم بیا یه کم با ادب بچتیم  ناگفته نمونه که خیلی لاتی صحبت میکردم . اون باورش نمیشد که من دخترم تا گفتیم دخترم خلاصه پیرمون در اومد  اما خوب در همون لحظه  گفتم  حالا که خوانندس برای اینکه کم نیارم  و دوست داشتم صداشو بشنوم  ببینم چه جوریه صداش  شماره ی  ایرانسلمو بهش دادم بعد میزنگید و قطع میکرد  گویا میترسید ولی از دوباره به اصرار من زنگید واقعا فهمید  دخترم.بعد از کمی گپ  گفت صدات جالبه  میخوام بیشتر با هم اشنا شیم همین جور گذشت و  تا اینکه  روزها مینشستیم و در مورد هم کمی حرف میزدیم و از خصوصیات همدیگه میگفتیم  و ناگفته نمونه چون خواننده بود سرمون داغ بود گفتیم که یه کم پیاز داغشو زیاد کنیم و کم نیاریم جلوش .به خاطر همین گاهی اوقات وقتی به یاد حرفای خنده دارم میافتم میخندم.بهتره بگم چاخانام.بعد از مدتی به گفت که میخوام با هم همکاری کنیم و .... خلاصه ما که اینو شنفتیم تصمیم گرفتیم راستشو بگیم گفتم که من اهل یکی از استانهای ایرانم من اهل تهران نیستم.اون گفت خوب میخوام بیام ببینمت اشکال نداره . یه چند ساعتی فکر کردم از دوباره بهش اس دادم که نمیتونی منو ببینی من اصلا مال اون استان همنیستم من بچه شهرستانیم.

پایان  قسمت اول

[ ] [ ] [ حنا ] [ ]